تبليغاتX
ٌWritteN ConFessioN

ٌWritteN ConFessioN

 

 

< صدای زنگ تلفن >

: بفرمایین

: ما که خیلی وقته این پایین وایستادیم ... شما بفرمایید ! 

 

* آواز قو

+نوشته شده در پنجشنبه 28 آذر1387ساعت9:35توسط ConFessoR GurL |

 

تو چرا بی خودی ازش دفاع می کنی ؟!

شوهر منه ...

من می شناسمش ...

 

+ چهارشنبه سوری

+نوشته شده در دوشنبه 25 آذر1387ساعت19:28توسط ConFessoR GurL |

 

زندگیمو گند زده بهش ولمم نمی کنه ...

 

* تو

+نوشته شده در یکشنبه 24 آذر1387ساعت23:0توسط ConFessoR GurL |

 

شما مردا فقط می تونین حسرت به دل ما زنا بذارین ...

یا با رفتنتون ...

یا با مردنتون ...

 

+ ایرج قادری

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت13:19توسط ConFessoR GurL |

 

تاریک بود ...

ندیدم ...

افتادم ...

مردم ...

 

+ آکواریوم / ایرج قادری

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت13:13توسط ConFessoR GurL |

 

خوب مرد باش ...

بگو ...

راستشو بگو ترسو ...

.

دوستم داری ؟! 

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت13:9توسط ConFessoR GurL |

 

* نفهمیدی کی بود ؟!

** کی کی بود ؟!

 

~ چهارشنبه سوری

 

+نوشته شده در جمعه 22 آذر1387ساعت13:4توسط ConFessoR GurL |

 

میخوای مثه فیلما برات بمیرم ؟!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت15:18توسط ConFessoR GurL |

 

رو خودت چی ؟!

میشه حساب کرد ؟!

 

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت15:14توسط ConFessoR GurL | |

 

سهراب گفتی :

" چشمها را باید شست ... "

شستم ولی ...

گفتی :

" جور دیگر باید دید ... "

دیدم ولی ...

گفتی :

" زیر باران باید رفت ... "

رفتم ولی ...

او نه چشمهای خیس و شسته ام را 

نه نگاه دیگرم را 

هیچ کدام را ندید ...

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت :

" دیوانه باران ندیده .... "

+نوشته شده در پنجشنبه 21 آذر1387ساعت11:31توسط ConFessoR GurL | |

 

ابر می گرید

و می خندد از آن گریه چمن ...

 

+نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1387ساعت22:10توسط ConFessoR GurL | |

 

می‌فهمم چرا همه دلشان می‌خواهد با تو حرف بزنند. حرف زدن با تو راحت است.

انگار آدم سال‌هاست می‌شناسدت... "

 

/چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم- زویا پیرزاد/

+نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت23:8توسط ConFessoR GurL | |

 

می گویند :

باران که می بارد ...

تو می آیی ...........

ساعت هاست باران می بارد ...

پس کجایی ؟!!

+نوشته شده در یکشنبه 10 آذر1387ساعت23:0توسط ConFessoR GurL | |

4

 

۴ شنبه ...

۴ بعد از ظهر ...

۴ بار در کافه باز شد ...

۴ بار فکر کردم تو اومدی ...

۴ بار غصم شد که نبودی ...

...

۴ هزار بار از آن روز با خیال سایه ات عشق می کنم ...  

 

+نوشته شده در جمعه 8 آذر1387ساعت13:43توسط ConFessoR GurL | |

 

آیت الکرسی را خواهم خواند ...

خواهم خواند ...

هر شب ...

هر شب ...

معجزه ای در راه است !!

+نوشته شده در پنجشنبه 7 آذر1387ساعت15:47توسط ConFessoR GurL | |

 

دلمون برات تنگ میشه ٬

بهت عادت کرده بودیم ٬

به اخم و تخمات ٬

اولدرم بولدرمات ٬

سگ صلحيات ...

ولی گور پدر دل ما !

 دل تو شاد ... !

 

* سوته دلان / علی حاتمی 

+نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت19:1توسط ConFessoR GurL | |